زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه سی و هشتم

یه مطلب قشنگ دیگه از وبلاگ الی مامان   و به چیز دیگری ایمان دارم همان خدایی که آن روزها کودک به نیلْ افکنده ی مادری را سالم و سلامت می رساند به خانه ی فرعون، نا امن ترین نقطه ی دنیا ، و بانوی همان خانه برایش می شود ، امن ترین آغوش و مکان برای بالندگی....  همان خدا هوای کودک مرا هم دارد خوب هم دارد حتی اگر امیرم ، موسی نباشد و من ، مادر موسی....به شرط آنکه توکل کردنم را از نو مشق نمایم... ...
30 دی 1391

نامه سی و هفتم

سلام خوشگل مامان امروز خیلی خوشحال بودم .... نمیدونم چرا .... مثل همیشه احساس میکنم که دارمت هر چقدر روزا بیشتر میگذره  این حس قوی تر میشه و خوشحالی من بیشتر البته اگه این خوشحالی یهویی غصه نشه امروز دوباره خواب دیدم  به قول خانم ابراهیمی که بهم میگه تو توی خوابات یه سریال کامل رو میبینی خواب دیدم سرکارم هستم  و  میخوایم با خاله فیروزه بریم خونه ...  شوهر خاله فیروزه اومده دنبالمون ... سوار ماشین که شدیم.... دیدم یه دختر کوچولو دارن .... گرفتمش روی پام .... خاله فیروزه مای بیبی نکرده بود بچه رو ... وسط راه جیش کرد رو پام..... صبح که بیدار شدم همش پیش خودم میگفتم باید لباسام رو بشورم  ولی بعدش یادم او...
26 دی 1391

نامه سی و ششم

سلام عزیز دل مامان دوباره خواب دیدم  اومدم برات تعریف کنم صبح شهادت امام رضا خواب دیدم مشهدیم..... تو یه خونه  با بابات و مامانی و بابایی ... یه همسایه مشهدی داشتیم که یه نی نی کوچولو همسن امیرعلی عمه داشت... فرستاده بودش بالا پیش ما تا سرگرمش کنیم مامانش بره جایی و برگرده.... ولی دیگه نیومد دنبالش... دو روز پیش من بود و وابسته من شده بود... مامانش رو پیداش نمیکردم رفتم دم خونشون نبود.... دم یه مسجد یا یه حسینیه بود که پیداش کردم ... داشت میرفت جلسه .... دیدم یه دختر بزرگ هم داره که همراشه... صداش کردم .. با یه قیافه طلبکارانه برگشت سمتم و بهم گفت  چیه میخوای بچه رو پس بدی و رفت.... انگار نه انگار که بچه اون بود و دو روزه ...
25 دی 1391

نامه سی و چهارم

سلام عزیز دل مامان پریشب خوابت رو دیدم دوباره خواب دیدم به دنیات اوردم ........... بعدش اومدم خونه عزیزجون ........ همون اتاقه که بچگیا بهش میگفتیم اتاق یخچالی یه حس عالی  و خوب داشتم ************** پ. ن: ولی چه کنم که خوابم دووم نداشت و زیاد بغلت نکردم
17 دی 1391

نامه سی و سوم

سلام عزیزکم 5 دی ماه پری اومد و من رسما دوره درمان جدید رو برای اومدن تو شروع کردم از روز دوم لتروزول خوردم تا پنجم ..... متفورمین هم که روزی 4 تا ..... قراره عرق رازیانه بخورم روزی دو تا فنجون ....... در ضمن حدیث کسا هم داریم .... میخواستم از همون 5 دی شروع کنم که تا 40 روزش تموم بشه برم از بدم ببینم هستی یا نه  ولی خب مفاتیح نداشتیم خونه  ..... امشب مامانی معصوم برام میاره  و   سه نفری شروع میکنیم به گرفتن ختم حدیث کسا ...... من و خا له نفیسه و مامانی معصوم ببینیم بهمن چه اتفاقی میفته هر چی خدا بخواد .... راضیم به رضای خودش ********* پ.ن : حرفام تموم نشد  ......... ساعت کاری تمومه باید برم خونه ....
13 دی 1391

نامه سی و دوم

سلام عزیز دل مامان خیلی وقته که ننوشتم برات خیلی یادت بودم ولی خب وقت نکردم بنویسم خلاصه اتفاقات این چند وقته رو برات میگم اول اینکه 24 آذر ماه رفتیم مشهد...  دلم میخواست تو مشهد تو توی دلم باشی  ولی خب نشد خاله نفیسه هم اومد  خیلی خوشحال بودم که شب یلدا و تولدش با هم هستیم... براش یه سی دی رایت کردم و زودتر بهش دادم  اونم کلی ذوق کرد سه شنبه شب از مشهد برگشتیم... خیلی خوش گذشت  ... ایشالا با تو بریم  ... اونجا برای بودنت دعا کردم تو قطار بودیم که خبر فوت زهره روشنیدیم ... ناراحت شدم ... جوون بود و مادر نشده بود ... اونم تو غم نداشتن بچه سوخته بود اینجوری شد که تولد خاله نفیسه هم پـــــــــــــــ...
9 دی 1391

نامه سی و یکم

خوابی که خاله محبوبه دیده بود do se rooz rafte bood estakhr vagoft ke farda nemiram dg. to gofti are dg farda ke nabayd beri koli kar dari ( farda doomadish bood)  aroos to boodi  baham boodin  jaye dg ee ham do bar tooye khab dokhtareto seda zadi  dkhtaret aroom bood to kheili behesh eftekhar mikardi  lezat mibordi azsh
20 آذر 1391
1